یک مترجم

غدیر نبی‌زاده – Ghadeer Nabizade

امیر زمانی‌فر

هرچه به دنبال عنوان برای این پست گشتم، عنوانی بهتر از نام خود امیر نیافتم. شاید این نوشته خیلی طولانی باشد، اما ارزش خواندن دارد. به یاد دوست خوب و به یاد ماندنی‌ام، امیر زمانی‌فر که من او را نه با نام رادیو فردا و نه سبز‌ها که با دوستی و نوع خاص اخلاق و سخن‌گفتن‌اش به یاد دارم.

اولین دیدارمان را به یاد ندارم. ولی دوستی‌مان از دانشگاه شروع شده بود. هر دو رشتۀ مترجمی زبان انگلیسی می‌خواندیم و ورودی ۷۸ بودیم که البته همیشه در فرم‌های دانشگاهی باید متذکر می‌شدیم که «دوره‌ای» هستیم نه پاره‌وقت.

قد کوتاهی داشت. با موهای تُنُک ولی مشکی که همیشه ژل‌خورده و تمیز بود. دو-سه روز یک‌بار صورتش را اصلاح می‌کرد. پوستی تقریباً تیره داشت. دماغش هم مانند خیلی‌های دیگر در رشت خیلی فرم جالبی نداشت. ساده لباس می‌پوشید. همیشه یک شلوار جین، با یک پیراهن و شاید جلیقه یا پولیور معمولی و شیک، با یک کاپشن ساده که شاید تا آخرین سال دانشگاه هم تغییری نکرده بود.

بسیار مبادی آداب بود. از اقشار مختلف دوست و رفیق داشت چون به خوبی می‌دانست که با چه‌کسی چگونه سخن بگوید. زود دلگیر می‌شد و در طول هشت سال آشنایی‌مان سه بار شاهد قهر و گاه آشتی او با کسانی بودم که من هم آنان را می‌شناختم. زودرنج بود. قاطعانه سخن می‌گفت و در مسائل مختلف نظر داشت. اگر در موردی چیزی نمی‌دانست، می‌گفت که چیز بیشتری نمی‌داند. اهل منطق بود و استدلال را می‌پذیرفت. برای عمدۀ کارهایش استدلال محکمی داشت. مهم‌تر از همه، از بچگی دوست داشت گویندۀ رادیو باشد.

گو این‌که زبان انگلیسی خوانده بود و ترجمه، مکالمه و تدریس‌اش بسیار خوب بود اما عشق گویندگی سرتاپای وجودش را فرا گرفته بود. پس از بازگشتن از خدمت سربازی در سال ۸۴، به‌رغم این‌که مشغول تدریس در آموزشگاه‌های زبان بود اما همچنان عشق‌اش را دنبال می‌کرد.

بچه که بود به بخش فارسی رادیو فرانسه گوش می‌داد. این را خودش برایم گفته بود. از روی شماره تلفنی که مجری برنامه برای تماس می‌‌داد بارها از تلفن خانه‌ به فرانسه زنگ زده و با رادیو صحبت کرده بود. فیش تلفن که رسید تق قضیه درآمده بود و مادرش او را مجبور کرده بود تا از پول عیدی‌هایش پول تلفن خارج از کشور را بپردازد.

تقریباً تمام مجری‌های رادیو و تلویزیون ایران را به خوبی‌ می‌شناخت. می‌گفت عاشق صداهای زیباست. هر ساله نوروز را با صدای فریدون فرح‌‌اندوز مجری تلوزیون ایران که پس از انقلاب به صدای امریکا رفته بود، تحویل می‌کرد. عاشق صدا و خود فریدون فرح‌‌اندوز بود. سبک گویندگی‌اش به سبک فرح‌‌اندوز می‌مانست و تنها صدایش با او تفاوت داشت. پس از آشنایی نزدیک با فرح‌‌اندوز در سال ۸۴ فرح‌‌اندوز خودش به امیر گفته بود که تنها کسی است که مانند او اجرا می‌کند. امیر و ماندانا زندیان-یکی دیگر از دوست‌داران فرح‌‌اندوز- پدر صدایش می‌کردند.

چند باری به تیپ هم زده بودیم که عمدتاً در مسائل سیاسی بود. به یاد دارم یکی از دفعاتی که به تهران آمده بود و با هم قصد بازگشت به رشت را داشتیم، در اتوبوس سه بار با هم جر و بحث کردیم. اما به هم علاقۀ فراوانی داشتیم و در زندگی‌مان چیزی نبود که از هم پنهان کنیم و در یک کلام با هم دوست بودیم.

شب یلدای سال ۸۱ که آخرین شب یلدای ما در دانشگاه بود، طبق معمول هر سال جشن مختصری با حضور استادان و دانشجویان برگزار می‌شد. قرار بود آن سال مجری برنامه امیر باشد. اما علی که خیلی هل بود و فقط می‌خواست خودش را معروف کند، نگذاشته بود که او اجرا کند. آن روز، متفاوت از همیشه کت و شلوار مشکی مطهری با پیراهنی سفید و دکمه سرآستین به تن داشت. بارها دیده بودم که چگونه آن پیراهن را در جای مخصوصی نگه‌می‌دارد. به قول یکی از استادان در آن شب خیلی خوش‌تیپ شده بود و حقیقتاً هم این‌چنین بود. شاید آن شب اولین باری بود که من عشق حقیقی امیر را به اجرا فهمیده بودم. او که در جای خودش، جایی نزدیک به من نشسته بود، همه‌‌اش خودخوری می‌کرد و با هربار اشتباه علی -که کم هم نبود- آهی از نهادش برمی‌خواست.

این‌هایی که در بالا خواندید را حدود ۲ سال پیش نوشته بودم. می‌خواستم داستانی بنویسم در باره خودم و امیر . ماجراهایی که میان ما گذشت. هر بار که حوصله می‌کردم چیزی می‌نوشتم که نتیجه‌اش همانی بود که خواندید. پس از شنیدن خبر رفتن امیر هم چیزی به آن نیفزودم. تنها چند باری آن را خواندم و داغ دل تازه کردم. افزودنی‌ها را در زیر می‌نویسم.

نوشتن این‌ها برایم بسیار سخت است چون هر واژه‌ای از این واژگان و هر جمله‌ای از این نوشته مرا به فکر فرو می برد و به یاد امیر می‌اندازد. نوع حرف زدن‌اش، خندیدن و …

بسیاری از آن‌هایی که امیر را می‌شناسند، چیز زیادی از گذشته امیر نمی‌دانند. یا شاید هر چه بدانند همان چیزی باشد که امیر برایشان گفته بود.

سال ۸۱ بود که امیر کامپیوتر خرید. از زمان اینترنتی شدن بود که امیر روابط زیادی برقرار کرد و بالاخره عازم فرنگ شد.

آخرین باری که ما باید همدیگر را در رشت می‌دیدیم، حدودا شب یلدای سال ۱۳۸۶ بود. می‌دانستم که فعلا به این زودی‌ها دیگر نمی‌توانم امیر را ببینم. آن شب برایم خیلی به یاد ماندنی بود. در پارک شهر رشت همدیگر را دیدیم. از هر دری سخن گفتیم. کلی هم عکس گرفتیم. موسیقی‌های رشتی قدیمی را که در موبایل‌ام داشتم، در حالی که یک گوشی در گوش من و دیگری در گوش او بود با هم گوش می‌کردیم. چیزهایی که امیر تا آن زمان نشنیده بود. بعدش هم رفته بودیم کافی‌شاپ سیلور، طبقه دوم. امیر همیشه بستنی می‌خورد. زمستان و تابستان نداشت. آن شب هم بستنی خورد. عکس‌اش هم هست. هفته پیش که به سیلور رفته بودم به آن جایی که با امیر نشسته بودم نگریستم و به یاد آن شب گریستم.

خیلی از کسانی که این نوشته را در این وبلاگ می‌خوانند ممکن است شگفت‌زده شوند. از این‌که چه‌طور امیر زمانی‌فر ممکن است با شخصی مثل من دوست بوده باشد. اما حقیقت دارد. همه دوستان ما هم به این موضوع اذعان دارند. پس از مرگ امیر که ایمیل‌هایش را بررسی می‌کردم، به ایمیلی رسیدم که به این موضوع در آن اشاره شده بود. اسفند سال ۸۳ بود. امیر وبلاگی گشوده بود و آدرس‌اش را برایم فرستاده بود. من هم زمانی که آن را دیدم، نوشته ای برایش فرستادم به صورت رسمی و امضا کردم. او هم بلافاصله پاسخ داد. در آن‌جا او به همین موضوع اشاره کرده بود که من را فردی قشری و متعصب نمی‌داند.

پس از درگذشت‌اش به رشت رفتم تا خانواده‌اش را ببینم. از همان یلدای ۱۳۸۵ دیگر به خانه‌ و آن کوچه پس‌کوچه‌ها نرفته بودم. می‌دانید چرا؟ چون نمی‌توانستم. من با امیر آنقدر خاطره خوب از خانه و اتاق و کوچه‌اش داشتم که پس از رفتن امیر از ایران هیچگاه حتا از آن‌جا رد نشدم. پیش‌تر هرگاه که به رشت می‌رفتم، قرار می‌گذاشتیم که همدیگر را ببنیم. من به امیر می‌گفتم، می‌آیم خانه، بعد از آن‌جا با هم بیرون می‌رویم. می‌رفتم اتاق‌اش، می‌نشستیم و به یاد دوران دانشجویی گپ می‌زدیم و کتاب‌ها و مجله‌هایی که همیشه روی زمین ولو بود را برانداز می‌کردیم و امیر آخرین عکس‌ها و خبرها و موسیقی‌ها را هم روی سی‌دی به من می‌داد. معمولا دم غروب بود. همانجا نماز می‌خواندم و بعدش با هم راه می‌افتادیم بیرون.

هر بار که به تهران می‌آمد، کار خاصی داشت. چند باری برای کار آمده بود. یکبار یکی از دوستان‌اش به او گفته بود کاری خوب برایش سراغ دارد که ماهی ۶۰۰-۷۰۰ هزار تومن حقوق دارد. همیشه برای آمدن به تهران، شب حرکت می‌کرد تا صبح تهران باشد. بعدش هم می‌آمد شرکتی که من در آن کار می‌کردم. صبحانه‌ای با هم می‌خوردیم و بعد آدرس‌ها و مسیر ماشین‌ها را به او می‌دادم تا به کارش برسد و برای ظهر یا بعدازظهر یا شب هم قرار می‌گذاشتیم. آن روز با امید فراوانی آمده بود. وقتی برگشت، خیلی پکر بود. پرسیدم چه شده، گفت که گلدکوئست و از این حرفهاست.

همیشه که به تهران می‌آمد دو کار ثابت داشت. یکی سر زدن به مادر فریدون فرح‌اندوز بود و دیگری سر زدن به پوران فرخ زاد. تنهایی پیش پوران می‌رفت و معمولا هم برای نهار. اما خانه مادر فریدون را با هم می‌رفتیم. عکسها‌یش هست. مادر فریدون خیلی پیر بود. امیر را هم خیلی دوست داشت. تا این‌که سال ۸۶، پیش از این که امیر از ایران برود فوت کرد.

یکی-دو باری هم آمده بود تا در صدا و سیما آزمون بدهد. یک بار با رادیو جوان هماهنگ کرده بودم و یک باری هم خودش با شبکه خبر. رادیو جوان را با هم رفتیم داخل سازمان. از آزمونش خیلی راضی بود اما هیچ خبری از آن‌ها نشد. اما برای شبکه خبر، تا تهران آمد ولی با تماس با یکی از مجریان خبر، از رفتن به آزمون منصرف شد.

همان زمان دانشجویی‌مان در رشت، یک بار هم او را به صدا و سیمای رشت برده بودم برای مصاحبه. آزمون هم داده بود اما طبق معمول خبری نشده بود.

رفت و آمدهای امیر به تهران و رفتن من به رشت، وقت خوبی برای سخن گفتن بود. از هر دری سخن می‌گفتیم و اگر جایی مساله‌ای بود پیگیری می‌کردیم. یکی از ویژگی‌های امیر که همیشه در ذهن‌ام هست، و همین حالا هم دقیقا قیافه‌اش رو‌به‌رویم مجسم شده، زودرنجی‌های او بود. خیلی زودرنج بود. و شاید همین حالا دلم بیشتر برای همین زودرنجی هایش و لحن کلامش تنگ شده باشد.

مسائل را خیلی پیچیده می‌دید. من و او مانند صدها هزار جوان در این مملکت زندگی می‌کردیم. او بارها به خانه ما آمده بود و زندگی ساده ما را دیده بود. چه شب‌ها که کلی تا صبح حرف زدیم. اما امیر اصلا متنفر بود از شرایط. تاب ماندن در ایران را نداشت. البته نه این‌که عشق خارج باشد. همانطور که اشاره کردم، بارها سعی کرد کار مورد علاقه‌اش را پی بگیرد اما نمی‌شد. گویندگی همه زندگی‌اش بود اما موقعیتی در ایران برایش فراهم نمی‌شد. مدتی چند کتاب برای کتاب گویا در لوس‌آنجلس خوانده بود که من هنوز برخی تکه‌ها را به یاد امیر گوش می‌کنم. همه زیر و بم شخصیت او در همان داستان‌هایی که خوانده هویداست و مرا به یاد سخن گفتن با او می‌اندازد.

روزی که امیر زنگ زد و ماجرا را گفت که قرار است به رادیو فردا برود، هم خوشحال شدم، هم ناراحت. خوشحال از آن‌که بالاخره به آرزویش می‌رسید. البته من در همان نامه‌ای که به او نوشته بودم در پایان این جمله را نوشتم، چیزی که از آن پس همیشه به او یادآور می‌شدم:

«شاید صراحت لهجه من در این نامه بیش از حد انتظارت بوده باشد، اما بگذار با یکی دیگر از این حرف‌ها نامه‌ام را به پایان ببرم. مطمئنم که تا رسیدن به آرزوهایت فاصله زیادی نمانده. به امید رسیدن به آروزهایت.»

و ناراحت بودم از این که نمی‌توانستم از آن پس امیر را در رشت ببینم. می‌دانستم که با رفتن او به رادیو فردا محدودیت‌های زیادی برایم جهت ارتباط با او فراهم خواهد آمد اما چاره‌ای نبود. ولی همیشه فکر می‌کردم روزی در آینده او را خواهم دید و حتا آخرین باری که همدیگر را دیدیم همین را به او گفتم. اما نشد.

امیر رفت و فرصت دیدن دوباره و شنیدن صدایش را از من گرفت. این است که در تنهایی‌ام امیر حاضر است. نام‌اش را صدا می‌زنم و با او سخن می‌گویم. عکس‌های‌مان را نگاه می‌کنم و نوشته‌هایش را می‌خوانم تا شاید تسلی خاطری برایم باشد.

برچسب:

پاسخ دهید

توجه: دیدگاه شما باید قبل از نمایش در اینجا بررسی شود. نیازی به فرستادن دوباره آن نیست.